تنبـــــــور

تنبـــــــور

_ واژه‌ای که به زبان میآید ، از آغاز واژه نیست بلکه حاصل انگیزه‌ای درونی ست که متناظر با خلق‌و‌‌خوی فرد، او را به بیان واژه وامیدارد.
(فضای خالی، پیتر بروک)

_اگه فک میکنی منُ میشناسی ، لطفا این وبلاگ رو نخون .

_معمولا هروقت شاکی‌ام به این فکر میکنم که چه خوبه یه پست جدید بنویسم=!

_te.me/peidahshodeh

منوی بلاگ

۵ مطلب در آبان ۱۴۰۲ ثبت شده است

وقتی جایی برای رفتن نداری. جایی نیست . هیچکس نیست. میخواهم بروم. یکجایی که کسی مرا نشناسد. چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که گاهی آدم نفس میکشد اما دقیقاً برابر است با یک مرده. یعنی وقتی نباشد که تو را بشناسد هر کسی میتواند ...........حوصله تمام کردم جمله را ندارم

.گاهی حتی حوصله‌ی ضجّه زدنم نداری. حوصله توضیح و چرت و پرت گفتنهای زیر پوستی درباره حسرت و عقده‌های خسته کننده‌ات‌. من این‌قدر ناامید و غمگینم که حتی نمیتونم بوی چمنو بشنوم! حتی نمیتونم ریختن قطره های بارونو روی صورتم حس کنم . حتی نمیتونم وزش باد روی گونه‌هامو بفهمم. اینجا که منم همه چی خاکستریه و دنیا خیلی وقته که دیگه وجود نداره. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۰۲ ، ۲۲:۲۷
تنبور

بشر چطوری درد خودش رو کم میکرد که تا الان بخواد دووم بیاره؟ لابد همیشه مواد میزده:/

شاید باید بروم خودم را در شعر غرق کنم ولی قبلا هم امتحان کردم. همیشه چیزی بود که مثل خنجر آن وسط بیاید برود توی قلب کوفتی و مغزم. یک حالت ذله شدنی دارم واقعاً و دوست دارم زودتر بمیرم:/ همه‌چیز بیش از حد بی محتواس . 

من در تنهایی و تاریکی رها شده‌ام. و دلیلش این بوده که من صفات رها شدن در تنهایی و تاریکی را دارم . من ویژگی‌ای ‌ام همین است‌. مثل ماهی‌ای که در لجن‌ها زندگی میکند اما اگر بیاوری‌لش بیرون میمیرد. من دقیقاً در همین جانک یارد روحی و روانی تخمی زندگی میکنم. اکوسیستم روانیم همین برهوت بدون عاطفه است. 

نمیدانم چرا هر بار یکی میآید از روی من رد میشود! پاسخ این سوالا کجاس؟:/ اگر قرار بود بفهمم باید تا الان میفهمیدم! 

تقریباً قید همه‌چیز را زده‌ام. دنیای عوضیتان مال خودتان. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۲ ، ۱۸:۰۶
تنبور

امروز خیلی خسته و عصبی بودم‌. واقعاً عصبی و دعوایی بودم. مثلا میخواستم با مهلا دعوا کنم فقط چون همیشه خیلی بچه و خنگ است و یا این دختره زهرا را میخواستم واقعا وقتی کنارم بود و حرارت بدنش به بدنم میخوردو چون یک ترم هفتی نابلد و چاق بود هل بدهم. گرمای بدنش عصبانیم کرده بود صدای خُرخُر نفس کشیدنش. همه‌چیز در ارتباط با حضور اون در یک اتاق با من‌. تصور کردم دارم دفتر استاد فرزاد را از روی میز پرت میکنم پایین چون داشت حین درس دادنش سر صبح وقتی توی اتاق هفت رفته بود آن ته و بچه‌ها را جمع کرده بود و من سر صبح ده دقیقه دنبالشان میگشتم ، آدامس می‌جوید و حرف میزد. حس کردم خیلی بدم آمده  از دیدنش مخصوصاً اینکه باید همه‌ش جلوی چشمم میبود و بهش نگاه میکردم. جدیدا در رفتارش یک عدم صداقت را حس میکنم. انگار او هم از همه‌چیز متنفر و خسته شده و فقط دارد وانمود میکند. انگار میخواهد بپیچاند و برود. همه‌ی این افکار را داشتم سرکوب میکردم‌ میدانستم که اینها فقط به خاطر حال بدم است. من عصبانیم و خشمم ربطی به آدامس و گرما و چاقی ندارد. میدانستم که اور ری‌اکتم. دکتر ح امروز اما آنقدرها دعوایی نبود. دوست داشتم اما به رزیدنت عوضی‌اش میگفتم تو خیلی عوضی و کثیفی و مدام کثافت کاری میکنی. بدترین سوچورها را میزنی و برایت اهمیت ندارد چون مریضت پیر است. خیلی گند میزنی کلا و خرابکاری میکنی که جمع نمیشود گاهی:/ تو بدترین و بی‌سلیقه ترین پزشکی هستی که تا حالا دیدم و جزو کثیف ترین آدمها از نظر بهداشتی به نظر میرسی.  واقعاً آدم افتضاحی است و به هیچ‌کس توحه نمیکند انگار که دیگران ارزشی ندارند. خودش بی‌ارزش است اما‌. واقعاً امروز که داشتم نگاهش میکردم از خودم پرسیدم این در خانه‌اش در زندگی خصوصی‌اش چقدر بی‌سلیقه و کثیف ممکن‌است باشد! و چقدر باید اطرافیانش را کلافه کند. از اینها بود که سر رزیدنت سال پایینی اش پشت تلفن فقط داد میزد! حالا خودش رزیدنت سال دوم شده جدیدا://نیازی هم نبود داد بزند پشت موبایل حالا یعنی تهدید یا بحث جدی نبود فقط حرف‌هایش را بلند و یکهویی میگفت :/ اینقدر نمیفهمید که توی گوش بغل دستی اش دارد داد میزند‌. واقعاً دوست دارم یکبار اتندش مچش را بگیرد و به خاطر اشتباهات قلمبه‌اش یکی بخواباند زیر گوشش چون واقعاً این چک را نیاز حیاتی دارد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۲ ، ۱۸:۲۳
تنبور

ازین حس متنفرم. دوباره همون حسه. ازین اضطراب خسته‌م . نمیخواستم هیچوقت دوباره این دردو داشته باشم . من بعدشو میدونم. توانایی شنیدن و دیدنشو ندارم. چقد نمیتونم نفس بکشم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۰۲ ، ۲۱:۰۴
تنبور

اینقد بدم که نمیتونم حتی درموردش حرف بزنم. حتی نمیتونم سوگواری کنم. 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۰۲ ، ۱۴:۱۲
تنبور