چهارشنبه, ۱۲ تیر ۱۴۰۴، ۱۲:۴۰ ق.ظ
۲۸۷-
واقعاً درنقطهای از زندگیم که حال و حوصله هیچ بنی بشری رو توو زندگیم ندارم. و نه حتی حرفی دارم که به کسی بزنم. واقعاً به بنبست رسیدم. نمیدونستم همچین حسیم وجود داره.
۰۴/۰۴/۱۲
واقعاً درنقطهای از زندگیم که حال و حوصله هیچ بنی بشری رو توو زندگیم ندارم. و نه حتی حرفی دارم که به کسی بزنم. واقعاً به بنبست رسیدم. نمیدونستم همچین حسیم وجود داره.
کنار بیا باش! چیکار کنیم؟! چی کار میشه کرد؟
عوض نمیشه درمون نمیشه
گریز، گریه ست یا افتادن روی تخت مامان یا تماشای سر و کله زدن بابا با گل و گیاهاش؟
میخوام گریه کنم؛ تو هم بیا چشاتو رَوون کن.
بعدش پناه میبرم پیش مامان و بابا. اگه دلت میگه، پناه ببر تو هم.