تنبـــــــور

تنبـــــــور

_ واژه‌ای که به زبان میآید ، از آغاز واژه نیست بلکه حاصل انگیزه‌ای درونی ست که متناظر با خلق‌و‌‌خوی فرد، او را به بیان واژه وامیدارد.
(فضای خالی، پیتر بروک)

_اگه فک میکنی منُ میشناسی ، لطفا این وبلاگ رو نخون .

_معمولا هروقت شاکی‌ام به این فکر میکنم که چه خوبه یه پست جدید بنویسم=!

_te.me/peidahshodeh

منوی بلاگ
سه شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۱:۳۴ ب.ظ

۱۰۹_

حالم بدجوری بد است . حس میکنم هیچ چیزی نیست که بهترش کند .هیچ کاری نیست که بخواهم انجام دهم . دوست دارم همه چیز را نیمه کاره رها کنم .درست مثل خودم. ادمی که نیمه کاره رها شده تا بپوسد. بگذار برگردیم به صبح،ولی نه از دیروز شروع شد .ولی دیشب همه ی بد بودن دیروز را فراموش کردم و گفتم به درک. من که اخرش میروم ، دیگر چه فرقی میکند .امروز اما مجبورم کرد به اینده فکر کنم.کار خوبی کرد.ولی خب زهرمارم شد. یادم امد که خیلی دورم از چیزی که وانمود میکنم  . خیلی دست نیافتنی است چیزی که خیال میکنم .واقعیت شپلق خورد توی صورتم. فهمیدم که باید بروم . من از رفتن های اجباری متنفرم. ولی من مال این حرفها نیستم . من هزار بار خواسته ام که نبازم ولی اخرش هیچ چیزی تغییر نکرده . دیگر چالشی نمیخواهم میدانی .اخرش را میدانم .صد بار تکرار شده. من بسیار پوچ و تو خالی ام . درونم هیچ است . هیچ. دوست داشتم بگویم مرا جدی نگیر من حتی خودم هم میدانم که جدی نیستم.میدانید این هذیون ها هی بالا می ایند و هی دوستشان ندارم ، هی میبینم که نمیشود این را گفت ، نمیشود آنرا گفت . اگر همه ی اینها را بگویم حس میکنم لُخت شده ام. این که هی بالا می اورم و هی بالا اورده ها را قورت میدهم حالم را بد میکند. همه چیز دلگیر و زجر اور است . این بوی گل ، این هوای خنک ، همه اش عذابم میدهد . انگار یکی چنگالش را روی سرم انداخته  . سرگیجه دارم . بدون هیچ انرژی ای دائم خوابم. منن همیشه خسته ام . نمیدانم خسته ی چه . انگار یک بار هزار تنی نامرئی به من زنجیر شده. شاید هم این خستگیِ تحملِ ریختنِ میلیون ها حرف است که رویم ریخته و من هم زیرشان در حال جان دادن هستم. نمیدانم. تنها چیزی که میدانم این ست که باید بروم . رفتن برایم حیاتی شده . چرا اینقدر طول میکشی ؟ من خسته شدم. هر روز چیز های بیشتری از من میمیرد. یک روز اعتمادم میمیرد . یک روز صداقتم . یک روز چیز های دیگر. من دایم در حال از دست دادنم . این اتاق تهوع اور گورستان من شده . نگرانم . نمیدانم نگران چه . شاید نگران مرگ یک منِ دیگر.کسی در پسِ ذهنم مشغول سوگواری است ،دلشوره ی تکه تکه شدن چیزهای دیگر بیخ خِرش را چسبیده . میترسد پست تر شود. من هیچ چیز نمیدانم . من بیش از اندازه احمق هستم. و ذهن پخش و پلایم در باتلاق گیر کرده. جنون زده ای هستم که اسیر تخیل است. 

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۹/۰۲/۲۳
تنبور

نظرات  (۲)

منم مثل شما هستم. دقیقاً عین شما ولی با یک تفاوت: اونم اینکه هیچ جایی برای رفتن ندارم.

پاسخ:
آرزو میکنم زودتر شرایط عوض شه

فقط فکر کردم خودم این رو نوشتم

پاسخ:
هعی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی