تنبـــــــور

تنبـــــــور

_ واژه‌ای که به زبان میآید ، از آغاز واژه نیست بلکه حاصل انگیزه‌ای درونی ست که متناظر با خلق‌و‌‌خوی فرد، او را به بیان واژه وامیدارد.
(فضای خالی، پیتر بروک)

_اگه فک میکنی منُ میشناسی ، لطفا این وبلاگ رو نخون .

_معمولا هروقت شاکی‌ام به این فکر میکنم که چه خوبه یه پست جدید بنویسم=!

_te.me/peidashodeh

منوی بلاگ

۱ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

امروز خیلی سخت بود. فک کردن به اینکه سرطان داشته باشم مثل این بود که دارم توی سیاهی ابدی فرو میرم و هیچ راهی برای نجات خودم ندارم. واقعا نمیخواستم . وقتی یکی از اون چنتا مطبی که ازشون وقت خواسته بودم که هر کدوم زودتر شد برم بهم پیام داد که دو ساعت دیگه میتونی بیای؟ واقعاً با کله دویدم . صد بار تصور کردم که دارم میشنوم که میگه این یه توموره و باید ازش نمونه بگیری و من واقعاً معنی استیصال و ناتوانی رو داشتم. اینکه واقعاً حوصله‌ی این یکیو ندارم توو زندگیم. اینقد ازم انرژی گرفت که حس میکنم باید ده سال بخوابم . چقدر تنها بودم ولی. واقعا هیشکی نبود. من هیشکیو نتونستم داشته باشم که زنده بودنم براش اهمیتی داشته باشه. من اگه نباشم ، به هیچجای این جهان برنمیخوره. وقتی داشتم میرفتم سونوگرافی راننده اسنپ یه زن خیلی زیبا بود که با بچه‌ش اومده بود. پسرش استرابیسم داشت. یه عینک ته استکانیم زده بود. حدود هفت سالش بود. اصلا حال و حوصله نداشتم و تقریباً میخواستم بزنم زیر گریه ولی خب یجوراییم آروم کننده بود باعث میشد زیاد توو فکر نرم و قیافه ماتم زده‌ها رو نگیرم.

وقتای زیادی میخواستم بمیرمو میگفتم این زندگی رو نمیخوام. ایمان آوردم که گوه میخوردم. دلم ازین میسوخت که چه بیهوده و مسخره بود این همه اذیت شدن و دست و پا زدن.

خداروشکر ولی.

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۰۴ ، ۲۳:۰۹
تنبور